سلام دوستان عزیز این پست شاید آخرین پستم باشه ، شاید دیگه نتونم
آپدیت کنم چون تا حالا درس نخوندم همشون انباشته شدن رو هم و یک
ماه دیگه هم امتحانات شروع میشه و من هنوز صفر صفرم ، از شماها
می خوام کلبه ی منو تا دو ماه با حرفهای عاشقونه و شمعهای روشنی
که تو دستتون دارین روشن نگه دارین ، نذارین چراغ این خانه خاموش
بشه چون اگه چراغی روشن نباشه منم نمی تونم این کارو ادامه بدم ،
تنهاش نذارین این وبلاگ کلبه دلتنگی منه و من فقط به این کلبه دل بستم
در هر حال منتظر حضور سبزتان هستم.
خدايا آنروز که خسته از هجوم ناسازگاریها به خانه تو پناه آوردم تو بی
هيچ منتی مونس تنهايی هايم شدی آنروز که از خواب بی خبری ـ غفلت
و فراموشی بيدار شدم اولين کسی که صدايش کردم تو بودی ، آری آنروز
که خسته ازهجوم نامهربانیها به مهربانی تودل بستم وتو يگانه اميد خانه ی
دلم شدی ( پس خدايا تا ابد تنها سايبان خانه ام باش که من بی تو هيچم ) .
ميتوان با يک گليم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد ميتوان
با هيچ ساخت ميتوان صد بار هم مهربانی را ـ صفا را ـ عشق را با
لبی خندان تر از يک شاخه گل تفصير کرد ميتوان اين جمله را در دفتر
فردا نوشت ( خوبی از هر چيز ديگر بهتر است ) .







الا یاران سه نوعند گر بدانی زبا نیند و نا نیند و جانی
به نانی نان بده از در برانش محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار به راهش جان بده تا می توانی
****************
نگاهت آسمانم بود و گم شد دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو جهان در دیدگانم بود و گم شد