مي خوام گريه کنم اي دل چشمامو ياري کن اشکامو جاري کن بياو کاري کن
ديگه چقدر تحمل ديگه چقدر شکست به انتظارفردا تا کي بايد نشست
بسه بسه......
ديگه يار نمي خوام وقتيکه مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه
وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟
آسمون عشق ابري شده تماشا نداره مهرو وفا مرده اينکه ديگه حاشا نداره
دلا سنگ ، هزار رنگ همش حيله و نيرنگ وفا کو تو دلها ديگه نور
خدا کو ؟؟؟؟؟؟
وقتي که مي بيني عشق دورغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست
عشقو عاشقي چيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانم روز تولدت را با تو خواهم بود یا باز هم تنها و غمگین گوشه این کلبه
خواهم نشست و تولدت را بدون تو خواهم گرفت نمیدانم شاید ، شاید .....
امروز به خاطر تو ۲۲ تا شمع افروختم اما به امید اینکه تو بیایی وشمع ها را
فوووووووت کنی و من بهت بگم عزیزم تولدت مبارک . یعنی امیدوار باشم ؟
امید به این داشته با شم که او خواهد آمد . نمیدانم به خدا نمی دانم.............



و تو يکبار نپرسيدي که معناي اين نگاه چيست
و اين صداي ناموزون ، طپشهاي قلب کيست
خنديدي و صداي گريه مرا در ميان همهمه خنده هايت گم کردي
و آن زمان که دل من زير دستان بيرحم عشق به خود مي طپيد ،
دست و پا زدن دلم را به خنده نشستي
آه ... ! که در اين غوغاي بي مهري دلخوش به محبت تو بودم
و آندم که تکيه گاهي براي خويش نميديدم به شانه هاي تو مي انديشيدم
من حرارت دستان گرم تو را باور کرده بودم
اندوه تو را
بغضهاي بي طاقت شبانه ات را
لغزش مردمک چشمانت را
همه را باور کرده بودم
من عشق را آنزمان که نگاهم مي کردي باور کرده بودم !





اما اکنون ... !
اکنون که ديگر ستاره بختم در آسمان نگاهت سوسو نميزند
اکنون که ديگر مرا بر باد تقدير سپرده اي
و در کوچه پس کوچه هاي خاطر خويش مرا از ياد برده اي
ديگر به چه اميدي خلوت شبانه خود را از زمزمه بغض آلود نامت پر کنم؟
ديگر به چه اميدي شبهاي سياه خويش را سر کنم ؟
به چه اميدي ... ؟





رهايم کن !
بگذار با درد خود بسوزم
بگذار آتشي را که در من افروخته اي در گير و دار روزگار خاموش کنم
رهايم کن !
بگذار فراموش کنم !
ولي صد افسوس
که در تنهايي دلم و در نبودنت خوب خو گرفته دلم به يادت بودن را .
مي داني عزيز دل
اين دل با همون نگاه اول
محکوم شد به دوست داشتن
دوست داشتني که صد بار بدتر از مردن بود
چون با تمام وجود ...
مي سوزم و لي دوستت دارم