تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا
عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم
زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم
را پنهان خواهم کرد

شمع خاموش شد از تندي باد اثراز سايه به ديوار نماند کس نپرسيد کجا رفت
که بود که دمي چند در اينجا گذراند اين منم خسته در اين کلبه جسم درمانده ام
ازروح جداست من اگر سايه ي خويشم يارب روح آواره ي من کيست کجاست





سنگ قبرم را نميسازد کسي . مانده ام در کوچه هاي بي کسي. بهترين دوستم
مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد

بازم رفتي ؟؟؟ بازم عجله اي بار سفر تو بستي و منو تنها گذاشتي ؟؟؟ دوباره
من موندم و يه دنيا خاطره ، من موندم و تنهايي ، من موندم و يه ساعت
که از صبح تا خود شب معلوم نيست چه جوري مي گذره ....
اما بازم اعتراضي ندارم ... چاره نيست ، هست ؟ تو بايد فکر خودتم باشي ديگه ؟
همش که نمي شه پيش من باشي ؟ همين که بدونم به يادم هستي و يادت نرفته که
منتظرت نشستم و ثانيه ها و دقيقه ها رو فقط به عشق اينکه زمان ديدنت برسه
سپري مي کنم برام كافيه ..... با دلتنگي و ناراحتي نديدنتم يه جوري کنار ميام ...
فقط يادت نره که يکي اينجا هميشه چشم براهت ِ ، و تا آخر جاده همراهت ِ . يکي
هست که هميشه منتظر شنيدن صداي دلنشينت ِ ، منتظر ديدن چشمهاي معصومتِ .
يکي که حاضر نيست پاکي قلب تو رو حتي با يه دنيا عوض کنه ...











آخه دل من
لاف عاشقی
گل شکسته
گناه عشق
صدای نفرتی
چشمهای بارونی